تبليغاتX
اهنگ و جک و...

گفتش آن جا صبر یکتا خدا

بر محمد آن نبی مصطفی

او اطاعت کرد از امر اله

کرد آگه همرهان را ندا

گفت احمد حاجیان را امر حق

مرگ در راه است و دیدار خدا

پس بگویم بر شما دستور او

بعد من باشد علی یار شما

هر که بیعت کرد با پیغمبرش

این علی باشد به جایش رهنما

دست او بگرفت بالای سرش

برق زد در دست او نور خدا

مردمان گفتند او را تهنیت

جانشین احمد ان شیر خدا

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 0:53 |
اشکی که بی صداست پشتی که بی پناست دستی که بسته است پايی که خسته است دل را که عاشق است حرفی که صادق است شعری که بی بهاست شرمی که آشناست ٬دارايی من است ارزانی شماست......................

.................................................................................................................

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 2:34 |

شب یلدا رو بهمتون تبریک می گیم. اینم یه فال حافظ به مناسبت شب یلدا.

چون اخر پاییز هم هست یادتون نره جوجه هاتون رو هم بشمارین

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 15:17 |

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را،تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من،تنها تو بمان

                                           (فریدون مشیری)

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 3:52 |
بعضی وقتها بد جور دل ادم می گیره اینه که میاد اینجا

امید وارم حال همه ی دوستان خوب باشه همین طور اقا میثم که خیلی وقته ازشون خبری ندارم.

تقدیم به همه با احترام

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 5:31 |

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 5:53 |

اینم منبع

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 5:56 |
journey towards your dreams
be what you are
and become
what you are capable
of becoming
robert louis stevenson
ان باش
که هستی
و ان شو
که توان بودنت هست
سفری به رویاهای خویشتن-رابرت لوییس استیونسن

این نوشته ی زیبا هم از طرف اقا فرید!

ممنونم

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 9:10 |
یه دنیا کویر سادگی می خوام

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 8:22 |
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 18:53 |

شبهای قدر ٬ شبهای عزیزی است .

ما رو هم تو این شبهای عزیز از دعاهای خیرتون فراموش نکنید.

 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 9:14 |
ميدانم سكوت لبهايت گلايه آغاز كرده ست !

ميدانم اشك در چشمهايت غوغا فكنده ست !

 اما صبر كن ! ...

براي فرداي من و تو ، زيبايي ها در راه است !...

 كمي صبر كن !

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 9:9 |
اگر بدانی که کیستی ،
چه می خواهی،
چرا می خواهی ،
اگر خود را باور داشته باشی ،
با اراده ای پولادین،
با نگرشی بس سازنده،
می توانی به خواسته هایت دست یابی.
می توانی ، زندگی را از آن خود سازی.
اگر بخواهی....

 سوزان پولیس شوتز

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 22:55 |

معرفت نیست در این معرفت آموختگان

ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان

دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت

بعد از این،دست من و دامن لب دوختگان

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 19:11 |
الهی به عشاق دیوانه ات
به مجنون صفاتان ِ فرزانه ات
به فریاد مخمور ِ صهبای ِعشق
به دیوانه ی سر به صحرای ِعشق
به جانی که مدهوش و حیران ِتوست
به آن دل، که دایم پریشان توست
به تار دو گیسویِ مشکین ِیار
به ناز ِ دو چشم ِ جهان بین ِ یار
به مُشک خُتن، خال هندوی او
به شکّر لب ِ لعل ِ دلجوی او
به اسرار ِ ناز ِ دو ابروی دوست
به الطاف ِ زلف ِ سَمن بوی دوست
به کشور گشایان ِ اقلیم ِ عشق
به فرمانروایان ِ تسلیم ِ عشق
به مستان ِهم صحبت ِ عقل ِ کل
به افغان ِ بلبل، زهجران ِ گل
به خاصان ِ در گاه ِ عزّ و جلال
که پیوسته سر مست ِ وجدند و حال
به پیمانه نوشان ِ روز ِ الست
به تسبیح گویان ِ هشیار و مست
به هشیاری ِ نرگس ِ مستشان
که حور بهشت ست، پابستشان
به قلب من و، لاله ی باغ عشق
که بشکفته این هر دو، با داغ عشق
به روشن دلان، ز آتش مهر دوست
که شادند، با لطف و با قهر دوست
به راز ِ هو الله، به سرّ احد
به دانای علم ِ ازل، تا ابد
به احمد، بهین شاهد ِعرشیان
به عَنقای قدس ِبلند آشیان
به خورشید ایمان رُخ ِ مرتضی
نگارنده ی سرّ ِلوح قضا
که در کوی وصلت، مرا راه دِه
دل ِ روشن از مهرت، ای ماه دِه
                                                   (الهی قمشه ای
)

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 5:2 |
ما رو هم در این ماه از دعا های خیرتون فراموش نکنید!! 

ما رو هم حتمآ دعا کنید.

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 13:52 |
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 8:49 |

یا رب

کاش غروب آفتاب  همراه با غروب همهء تاریکی ها باشد

تا صبح فردا از جنسی دیگر طلوع کند .    

 

                                                                         

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 6:30 |
من از همان اول باران بی خبر ،
جوری غریب دلم روشن بود
که سر انجام یکی از همین روزهای رهگذر
قاصدی خیس از دو دیده ی دریا می آید
و صاف از سمت روسری های مانده بر بند رخت
به جانب آفتاب آسوده در خواب ابر اشاره خواهد کرد ،
باید برای ما-نبیرگان غمگین ترین ترانه ها –
خبر خیری آورده باشد...
قاصدی خیس از دو دیده ی دریا
که شبی دورچراغی از ردیف رویا ها ربوده بود .


+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 5:27 |

تنها لحظه ايست يافتن تو

کاش در آستانه ی اين لحظه

چشمانم را خواب به یغما نبرد

راستی تا یادم نرفته ممنون اقا منو چهر که به وبلاگ ما سر میزنید. حالا چرا با عشق قهری؟؟؟؟

ویه تشکر از همه ی اونایی که به وبلاگ ما سر میزنند ببخشید که تنبل شدیم!

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 23:24 |
بی تو با تو

ان روز که با تو بودم بی تو بودم

امروز که بی توام با هستم!!!!!

حمید مصدق

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 9:5 |
تورا دوست می دارم

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت اشتی نمی کند

کلمات انتظار میکشند

من با تو تنها نیستم٬ هیچکس با هیچکس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است...........

طرف ما شب نیست

چخماخ ها کنار فیتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

در لبان توشعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست میدارم و شب از ظلمت خود وحشت میکند..............

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 0:12 |

زندگی شاید همین است..........

یک فریب ساده و کوچک............

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 23:58 |

تو نیستی که ببینی

 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

 چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

 تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو،

 به روی هرچه در این خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده ست

تو نیستی که ببینی دل رمیده من،

 به جز تو یاد همه چیز را رها کرده ست

                            تو نیستی که ببینی!!!

                                                               (فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 16:53 |
+ نوشته شده توسط مریم در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 7:17 |

 

هفت نصيحت مولانا

 گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

 باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)

 وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

 بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 2:0 |

 

قدر آئينه بدانيم چو هست


نه در آن وقت که افتاد و شکست

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 2:1 |

 

 

این که من می کشم درد بی تو بودن نیست٬

تاوان با تو بودن!!!!!!

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 21:39 |
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 8:58 |
یه جمله ی زیبا

 

   به اسمان نگاه کن حتی اگر هیچ ستاره ای در ان نداشته باشی

 

 

                  

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 8:35 |
روی خاک


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبود ه ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقهء گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند

بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنند

از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت سادهء غمیست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگیست
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر:
قلب تیرخورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که می نشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم؟

اين ترانهء منست
- دلپذیر دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 6:6 |

 

 

ابر مطرب شده امشب

بر ساز شیشه ای پنجره ها

می نوازد آهنگ رقص را!

 

- چه سود اما

خنده نیست رقاص این ساعت.

دود سیگار است که می رقصد

در آهنگی که بغض

بر شیشه ی نگاهم می نوازد........

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 21:26 |

 

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

 

 کارم از گریه گذشته من به آن

می خندم

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 8:50 |
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 8:30 |
يکی بود يکی نبود....وقتی اين يکی بود اون يکی نبود وقتی اون يکی بود اين يکی نبود... خلاصه٬ ما هم نفهميديم که کی بود و کی نبود .امّا فهميديم که هيچوقت اون يکی با اين يکی نبود .

آ قا الاغه به خانم الاغه گفت :" بيا همديگر را دوست داشته باشيم" خانم الاغه نرم و لطيف عرعر كرد و يك جفت جفتك جانانه به پهلوي آقا الاغه زد. آقا الاغه خوشحال شد . دُمش را تكان داد و يك لگد محكم و چكشي به پشت خانم الاغه زد. آن وقت هر دو شاد و خندان راه افتادند و فهميدند چه عشق خركي به هم دارند و همديگر را دوست دارند اما چند وقت بعد با ناراحتي از هم جدا شدند. چون صاحبشون آقا الاغه را فروخت. آنها هرگز خاطره آن جفتك و لگد را فراموش نكردند.

 

يه روز يه مرده به يه خانوم سر كوچه متلك ميندازه٬ بعد خانومه شاكي ميشه مياد خونه به شوهرش ميگه آخه غيرتت كجا رفته مرد٬ همين الان يه آقا سر كوچه به من فحش داد. شوهرش  ميره سر كوچه به يارو ميگه: يا همين الان ميري خانوم مارو ماچ ميكني از دلش در مياري يا هرچي ديدي از چشم خودت ديدي.

 

دنيا رو بدون خانمها تصور کنيد: بازارها خلوت، پولها اضافه، خيابونها خلوت، شيطون بي کار، مخابرات ورشکسته ، همه ميرن بهشت

 

ستاد ماست مالي کردن باخت تيم ملي فوتبال اعلام کرد:

مهم نتيجه نيست مهم برد و باخت نيست مهم نشون دادن قدرت و اقتدار مليست مهم جوانمردانه بازي کردن است.

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 21:20 |

        

 

         اینجا کنار این همه خاطره ی بارانی٬ تنها به تو می گویم

دوستت دارم.

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 23:48 |
نه خدا توانمش گفت ، نه بشر توانمش خواند / متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

                   تولد حضرت علی و روز پدر رو ما هم تبریک مگیم.

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 14:27 |
۱-اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت: «اين جا چهار راه سعدي است؟» شاگرد راننده گفت: «نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»

۲- بيمار: «آقاي دكتر! مشكل من اين است كه كسي من را آدم حساب نمي‌كند.» پزشك: «لطفاً مريض بعدي!»

۳- مرد خسيسي كه سي سال قبل از مغازه‌اي يك كفش خريده بود، به همان مغازه برگشت و گفت: «ما باز آمديم!»

۴- اولي: «ماهي سفيد چه رنگي است؟» دومي: «ما كه تا به حال رنگش را نديده‌ايم.»

۵ -از يك مگس پرسيدند چرا زمستان‌ها پيدايت نيست، پاسخ داد: «مگر تابستان‌ها كه مي‌آيم، رفتار خوبي با من مي‌كنيد كه زمستان‌ها هم بيايم؟!»

۶- از شخصي پرسيدند: «كجا مي‌روي؟» گفت: «مي‌روم كارواش. ماشينم را بشويم.» پرسيدند: «ماشين كو؟» گفت: «نزديك است، ماشين نمي‌خواهد.»

۷-مردي دستپاچه به پليس تلفن مي‌زند و مي‌گويد: «به دادم برسيد، تمام وسايل ماشينم را برده اند!» مأمور پليس مي‌پرسد: «چه چيزي سرقت شده؟» مرد مي‌گويد: «راديو، كلاج، دنده، فرمان... ولي يك دقيقه صبر كنيد... خيلي معذرت مي‌خواهم، من تازه متوجه شدم كه اشتباهي روي صندلي عقب نشسته‌ام.»

۸-اولي: «شنيده‌اي مي‌گويند به مغز يك نفر گلوله‌اي شليك شده، ولي او دو ساعت بعد مرده؟» دومي: «چه طوري؟» اولي: «چون گلوله دو ساعت دنبال مغز او مي‌گشته.»

۹ - پدر: «پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي‌گفتم.» پسر: «پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

۱۰ -با «لوستر» جمله بسازيد:

من سه تا دختر دارم يكي از يكي لوس‌تر!

۱۱- با «كيشميش» جمله بسازيد:

من پسر عموش ميشم، تو كيشميشي؟
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 20:47 |
پدر: «دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی»
پسر: «نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.»
پدر: «اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.»
پسر: «آهان اگر اینطور است، قبول است.»
پدر به نزد بیل گیتس می‌رود و می‌گوید:
پدر: «برای دخترت شوهری سراغ دارم.»
بیل گیتس: «اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.»
پدر: «اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است.»
بیل گیتس: «اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.»
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود:
پدر: «مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.»
مدیرعامل: «اما من به اندازه کافی معاون دارم!»
پدر: «اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!»
مدیرعامل: «اوه! اگر اینطور است، باشد.»
و معامله به این ترتیب انجام می‌شود.
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید، اما باید روش مثبتی برگزینید.
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 19:11 |


Powered By
BLOGFA.COM